کد خبر 87569
۱۸ مهر ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰

خاکریز لودر از عراقیها، راننده از جهاد

خاکریز 
 لودر از عراقیها، راننده از جهاد

جالب اینکه لودر از عراقی‌هاست و راننده هم از جهاد سازندگی و معلوم نیست تشکیلات عظیم مهندسی ارتش که باید لااقل نیمی از کار جنگ را راه بیندازد کجاست! به گزارش حیات، خانم زهرا زواریان که در سفری که به جنوب داشته‌اند توانسته‌اند در ملاقاتی با خانواده یک شهید، به این یادداشت‌های پراکنده دست بیابند؛ یادداشت‌هایی که یادگار «شهید غلام عباس قنادان» اهل دزفول است که تاریخ 3/1/61، در بیمارستان ذوب‌آهن اصفهان، ناتمام رها شده است! *سه‌شنبه 30/10/59 – جبهه امروز صبح با تفنگ 106 مجددا به محل روز قبل رفته پشت سنگر مناسبی مستقر شدیم. این بار سه گلوله شلیک کردیم و با این کار دشمن سخت عصبانی شده چون پس از شلیک دوم اطراف ما را به شدت کوبید به طوری که حتی تا پنج متری ما گلوله خمپاره 120 به زمین می‌خورد.فورا جیپ 106 را درون سنگر برده خودمان هم پناه گرفتیم. این بار گروه ما متشلک از سه نفر بود برادر بابایی، برادر حاجیپور و من. کم کم محل اصابت خمپاره‌ها از ما دور شد چون فکر می‌کردند که ما فرار کرده‌ایم و به همین دلیل مسیر حرکت را می‌کوبیدند. ما هم از فرصت استفاده کرده سومین گلوله را به سمت تانک آنها شلیک کردیم. دوباره باران گلوله توپ و خمپاره و تانک به طرف ما سرازیر شده که سریع محل را ترک کردم.پس از دور شدن از محل شلیک با ابراز احساسات سربازان و بچه‌های سپاه که شاهد کارمان بودند مواجه شدیم آنها به هنگام بارش خمپاره و توپ بر سر ما نگران حالمان شده بودند و حالا از اینکه سالم بودیم خدا را شکر می‌کردند.ساعت 4/5 بعد از ظهر چند موضع دشمن را شناسایی کرده به طرف مقر بابایی رفتم و مجددا اقدام به شلیک 4 گلوله کردیم. یکی از گلوله‌ها، از پشت مرغداری شلیک و عراقیها را به وحشت انداخت چون هیچ گاه فکر نمی‌کردند که تا آن حد به آنها نزدیک شویم. قبل از آن که گرای مرغداری را به دست بیاورند، به محل شلیک همیشگی که ستونی از خاک بود و در دل دشت پیش می‌رفت، رفتیم. از آنجا حدود دو کیلومتر با تانکهای دشمن فاصله داشتیم. دومین گلوله را هم شلیک کردیم. هوا کم کم رو به تاریکی می‌رفت و موضع ما، در اثر آتش حاصل از شلیک، بیشتر مشخص می‌شد. بعد از گلوله دوم، یکی از تانک‌ها، موضع ما را تشخیص داد و بلافاصله گلوله‌ای به طرف‌مان شلیک کرد که از بالای سر ما گذشت و پنجاه متر آن طرف‌تر به زمین خورد. چند خمپاره 120 هم دور و برمان را شخم زد. در همین حین، از فرصت استفاده کرده، برادر بابایی سومین گلوله را تنظیم کرد و من شلیک کردم. چهارمین گلوله را در میان دشت و درست نقطه مقابل دشمن، یعنی حدود 500 متر پایین‌تر از محل شلیک دوم و سوم، شلیک کردیم و از معرکه در رفتیم. *پنج شنبه 2/11/59، جبهه بچه‌های مستقر در پاسگاه 2 موفق شدند با کالیبر 50 یک لودر را که از جنوب به شمال رود کارون حرکت می‌کرد، متوقف کنند؛ راننده آن هم فرار می‌کند. به اتفاق بابایی و تفنگ 106 خود – هر چند که دوربین با مسلسل و تفنگ، هم محور نبود – طی شلیک چند گلوله، آن را منهدم کردیم. *جمعه 3/11/59، جبهه بالاخره مهلت مقرر گروه 25 نفری بسیج مساجد تمام شد و ترتیب اعزام آنها را دادیم. نیمی از آنها، امروز و نیم دیگر فردا با هلی کوپتر اعزام می‌شوند. وضعیت جبهه در حال حاضر به این صورت است. حاجی پور و بابایی و بهمن خود را جهت رفتن به غرب کشور آماده می‌کنند تا به گردان خود ملحق شوند. فضلی هم به اتفاق گروه گچسارانی خود وارد آبادان می‌شود. بچه‌های ما نیز مانند قبل، حالت سیبل‌های مقابل دشمن را دارند و طبق معمول، برتری آتش با عراقی‌هاست. در واقع فقط نیروی ایمان بوده که بچه‌ها را در جای خود نگه داشته است. مهمات به هیچ وجه نمی‌رسد. به عنوان مثال، گلوله خمپاره 120 نداریم و وقتی هم می‌آید، به صورت جیره‌ای است. معمولا به بچه‌های سپاه، 10 جعبه – یعنی 20 عدد می‌رسد و باید این مقدار را ظرف مدت چند روز مصرف کرد در صورتی که دشمن برای وجب به وجب صحرای خشک و خالی اطراف، هر دقیقه دهها خمپاره 120 مصرف می‌کند. یعنی اگر بخواهیم نسبت بگیریم، تقریبا نسبت مصرف، خمپاره آنها به ما حدود 10 به 1 نسبت مصرف منور، حدود 150 به 1، نسبت مصرف گلوله کلاشینکف به ژ-ث حدود 000/10 به 1 و نسبت مصرف گلوله تانک و توپ و کاتیوشا به ما حدود 200 به 1 است البته این وضعیت، مربوط به جبهه جنوب آبادان، یعنی از ایستگاه 7 و ذوالفقاری تا فیاضیه و مرغداری است که ما در آن مستقر هستیم. وضعیت جاده تدارکاتی فوق العاده بد و در مواقع بارانی غیر قابل استفاده است ضمن اینکه اکثر روزها هوا بارانی است و وقتی هم باران نباشد، تا چند روز، زمین گل آلوده و غیر قابل استفاده است. فقط جیپ‌های 106 و فرماندهی و لندرور – آن هم به زور دنده کمکی و سرعت خیلی کم – قادر به حرکتند. ماشین‌های آمبولانس ابدا حرکت نمی‌کنند و اگر در طول روز مجروح داشته باشیم، باید آنها را حدود 5 کیلومتر بر روی دوش حمل کنیم. اگر هم شب باشد که باید تا روز صبر کنیم... ارتش به امید سپاه می‌جنگد، اما کمترین نیاز آن را که غالبا مهمات است برآورده نمی‌کند. سه چهار لودر به غنیمت گرفته‌ایم که به علت نبودن سوخت گازوئیل قادر به کندن سنگر و صاف کردن جاده نیستند. جالب اینکه لودر از عراقی‌هاست و راننده هم از جهاد سازندگی و معلوم نیست تشکیلات عظیم مهندسی ارتش که باید لااقل نیمی از کار جنگ را راه بیندازد کجاست! از اول جنگ تاکنون، این طور بوده و شاید تا آخر نیز همین طور بماند؛ ولی مهم نیست؛ ما با توکل به خدا شروع کرده‌ایم و حتی بدون امکانات هم ادامه می‌دهیم؛ بدون هیچ گونه چشمداشتی از مخلوق. شاید اگر دامنه جنگ به تهران می‌کشید و فقط منحصر به دزفول و اندیمشک و اهواز و آبادان و خونین شهر نمی‌شد، مسئولان عاملان و سران ارتش را بیشتر در فشار می‌گذاشتند، بیشتر از آنها کار می‌خواستند و این طور هاور کرافت‌ها و هلی کوپتر‌های غول پیکر را انبار نمی‌کردند. البته شاید قضاوتم تحت تاثیر شرایط کنونی واقع شده باشد؛ اما به هر حال، توقع مردم، همین است؛ چرا که از نظر نظامی، کشور ضعیفی نیستیم. هم سلاح داریم و هم نیروی جان بر کفی چون سپاه و بسیج و نیروهای مسلحی چون نیروی هوایی؛ همچنین رهبری پیامبر گونه‌ای چون امام و مکتبی چون اسلام و اسوه‌هایی چون ائمه اطهار. پیروزی ما مسلم است و این واقعیتی است که هم نیروی خودی می داند و هم نیروهای غیر خودی. *شنبه 4/11/59، جبهه امروز صبح، اقدام به هم محور کردن تفنگ 106 کردیم. برادر بابایی، نظر به اینکه مدت ماموریتش در آبادان تمام شده و قرار است به غرب کشور برود، از من خواست که مسئولیت 106 را بپذیرم؛ اما چون در شرایط موجود، تفنگ 106 کارآیی مورد نظر مرا نداشت، از پذیرش آن امتناع کرده، آن را یکی از بچه‌های گروه علی فضلی – که قبلا نیز کارش همین بوده سپردم. *یکشنبه 5/11/59، جبهه بین پاسگاه 3 که خود در آن مستقر بودم و پاسگاه 4 مقر کالیبر 50 کویر بود و هیچ نوع پوشش گیاهی وجود نداشت. لذا رفت و آمد ما، در دید مستقیم دشمن بود. ناگزیر، از لودر جهاد سازندگی خواستیم که دیواری از خاک در آن قسمت بکشد تا حداقل از تیر مستقیم دشمن در امان باشیم. حدود ساعت 9 صبح، لودر شروع به کار کرد. یکی از بچه‌ها را محافظ او کرده، خودم سری به پاسگاه 4 زدم. از شروع کار لودر، بیش از یک ربع نگذشته بود که باران خمپاره باریدن گرفت. بچه‌های پاسگاه 4 را به درون سنگر محافظ فرستاده، به طرف پاسگاه 3 حرکت کردم. لودر، زیر باران گلوله و خمپاره همچنان کار می‌کرد. محافظ آن را مرخص کرده، خودم کنار دست راننده نشستم. گویا راننده اعتماد به نفس بیشتری پیدا کرد. خمپاره‌ها در فاصله صد متری ما به زمین می‌خوردند و خطری به آن صورت نداشتند، تا اینکه نیم بیشتر دیوار کشیده شد. زیر باران خمپاره صدای تیر بار کلاشینکف هم بلند شد. در آن هوای آفتابی می‌توانستند از چند کیلومتری، ما را نشانه بگیرند. چون نفیر گلوله‌ها چندان نزدیک نبود، راننده اعتنایی نکرد و به کارش ادامه داد. در همین لحظه گلوله تانکی از فاصله یک متری بالای سرمان گذشت. راننده لودر، با نگاهش نظر مرا خواست. به او گفتم که می‌تواند ادامه بدهد؛ چون قصد داشتم هر چه زودتر دیوار کشیده شود. بعد از چند دقیقه، دوباره رگبار کلاشینکف شروع شد. این بار حرارت گلوله‌ها را روی پوست صورت خود احساس کردیم. راننده بدون معطلی پایین پرید من هم بلافاصله در پشت دیواره خاکی، به او ملحق شدم و یک خشاب به طرف دشمن خالی کردم. جواب ما را با گلوله ضد هوایی دادند. گلوله‌ها بالای سرمان منفجر شد و ترکش‌هایی به لودر خورد. چند ترکش هم در فاصله حدود 20 سانتی ما در خاک فرو رفت. کمی صبر کردیم و پس از حدود یک ربع، مجددا از او خواستم. که مشغول شویم. حدود 15 متر بیشتر باقی نمانده بود. چند متری کار کرد و این بار، آتش مستقیم آنها به مراتب سنگین‌تر شد؛ به طوری که ادامه کار به هیچ عنوان صلاح نبود. از وی خواسته که لودر را به درون سنگرش برده، بقیه کار را به روز بعد موکولی کند. *سه شنبه 7/11/59، جبهه امروز ظهر، به اتفاق کلیه سر گروه‌ها در پاسگاه‌ شمار 4 جمع شدیم تا به منظور هماهنگی همه نیروهای بسیج و سپاه، مسئولیت‌هایی را تقسیم کنیم. چون بچه‌های ما بیش از 10 روز دیگر در جبهه‌ نبودند، لذا از قبول مسئولیت‌های مکانیکی و تصدی ماشین‌های مورد استفاده و یا قبول پاسگاه‌های که حسا‌س‌تر و درگیری در آنها به مراتب شدیدتر بود، امتناع کردم و قرار بر این شد که 2 پاسگاه فعلی را اداره کنیم. حدود ساعت 5، 3 نفر عراقی، قصد عبور و یا شاید قصد بردن ماشین‌هایی را که متوقف ساخته بودیم، داشتند؛ اما با رگبار کالیبر 50 و تیربار ژ- ث ما، به پشت یک جیب فرماندهی پناه بردند. بلافاصله تفنگ 106 که بابایی آن را تحویل گروه گچسارانیها داده بود به محل آمد و سه گلوله به سمت جیپ شلیک کرد. ماشین منهدم شد و به احتمال90 درصد 3 عراقی کشته شدند؛ اما طولی نکشید که کلیه سلاح‌های دشمن به کار افتاد. فورا به درون سنگری که جلوی مقر بود و هنوز سقف نداشت، رفتم تا با کمک امیر بزاز زاده و اسماعیل – معاون علی فضلی، چند کیسه خاک از کشف سنگر پر کنیم. تیرهای کلاشینکف هر دم به سطح زمین نزدیکتر می‌شدند و حتی امکان سینه خیز رفتن هم نبود. خمپاره‌های زمانی پی در پی بالای سرمان منفجر می‌شدند، به طوری که حدود 40 تا 50 ترکش از آنها به درون سنگر افتاد و اگر عمق سنگر زیاد نبود و کنار کیسه‌ها پناه نمی‌گرفتیم به احتمال زیاد زخمی می‌شدیم. چند بار تصمیم گرفتیم از سنگر خارج شده، به داخل ساختمانی که در 20 متری ما بود برویم؛ ولی آتش شدید، این امکان را از ما گرفت. تا اینکه صدای ناله‌ای از سمت سنگر کالیبر 50 به گوش‌مان رسید، خودمان را فراموش کرده، بلافاصله به طرف ساختمان خیز برداشتیم. یکی از بچه‌های گچسارانی ترکش خورده بود و بچه‌های دیگر همگی سالم بودند. *پنجشنبه، 9/11/59،جبهه روز گذشته تعمیر جاده تدارکاتی و کشیدن دیواری مقابل دید دشمن، به من محول شد. همراه راننده که از جهاد اصفهان بود، لودر غنیمیتی را، جهت تعمیر قطعاتی که در اثر ترکش آسیب دیده بود، به جهاد برده، پس از سرویس‌ لازم، هنگام غروب، اقدام به بالا آوردن کناره‌های جاده کردیم، جاده از نخلستان به دشت منتهی می‌شد و در دید مستقیم دشمن قرار داشت. هنوز بیش از یک ربع از شروع کار نگذشته بود که ما را زیر رگبار خمپاره و تیر بارهای کلاشینکف گرفتند، کاری نبود، فورا پشت تپه‌ خاکی کنار جاده پناه گرفتیم. از صدای لودر، محل را نسبتا خوب تشخیص داده بودند؛ چون تیرها کلا به سمت ما بود. برای این که لودر آسیب نبیند، آن را خاموش کرده، وارد جنگلی در فاصله 50 متری شدیم. آتش هر لحظه شدیدتر می‌شد و این بار از دو طرف، یعنی هم از پشت رود کارون که جاده به موازات آن بود و هم از طرف شیر پاستوریزه که در تیرس مستقیم دشمن بودیم، ما را هدف قرار می‌دادند. آتش سنگین، حدود 3 ربع ادامه داشت و پس از آن مجددا کار را شروع کردیم ساعت حدود 7/5 شب بود و هوا کاملا تاریک شده بود. اطراف جاده کاملا حالت لغزندگی داشت و بعضی قسمت‌ها باتلاقی بود؛ به طوری که وقتی لودر از سمت چپ لیز خورد، نتوانستیم آن را در بیاوریم هر چه بیشتر تلاش می‌کردیم، لودر بیشتر در گل فرو می‌رفت. ناچار شدیم لودری تهیه کرده، آن را بیرون بکشیم؛ چون هدفمان این بود که کار جاده را تا صبح تمام کنیم. در واقع چنانچه روز می‌شد، عراقی‌ها با خمپاره و تانک، آن را منهدم می‌کردند. تقریبا 3 کیلومتر به سمت جبهه پیاده روی کرده، پس از تهیه ماشینی به جهاد رفتیم تا لودری برای بکسل بیاوریم وقتی لودر را از گل بیرون آوردیم. مجددا شروع به کار کردیم ساعت، حدود 2 نیمه شب را نشان می‌داد و غرش لودر، عراقی‌ها را به وحشت انداخته بود و مرتب منور می‌انداختند تا ساعت 4:30 صبح قسمت تخریب شده را ترمیم کرده، به طرف مقرر خود حرکت کردیم تا دیوار نیمه کاره را به پایان برسانیم. به علت نزدیکی به دشمن، صدای لودر، وحشت آنها را بیشتر کرد و ما را زیر رگبار تیر و خمپاره گرفتند؛ به طوری که دوباره مجبور شدیم کار را برای چند دقیقه تعطیل کنیم. پس از چند دقیقه وقتی خواستیم مجددا کار کنیم با گرای قبلی که از محل داشتند، باز هم مانع کارمان شدند. مجبور شدیم لودر را به درون سنگر برده، خود به استراحت بپردازیم. از ساعت حدود 5/5 صبح تا دو بعد از ظهر استراحت کردیم و سپس مشغول ترمیم جاده داخل جنگل شدیم. حدود عصر کار جاده به اتمام رسید و جهت اصلاح دو پیچ تند، به دشت رفتیم. در روزهای بارانی امکان نداشت که چند ماشین از کناره‌های این دو پیچ لیز نخورند و در گل نمانند. این بار هم شانس با ما یار نبود؛ چون سلاح‌های سنگین عراقی به کار افتاده بودند و وجب به وجب اطراف ما را می‌زدند. البته چون محل اصابت گلوله‌ها حدود 50 متری ما بود، اعتنایی نکردیم و این امر، آنها را بیشتر عصبانی کرد؛ تا اینکه حلقه‌ای از خمپاره‌های دودزا، اطراف ما را فرا گرفت و لودر در مرکز دایره واقع شد. بدین ترتیب، هدف قرار دادن لودر خیلی راحت‌تر بود. چیزی نگذشت که مخلوطی ازدود سیاه خمپاره‌های 120 و دود سفید دودزا، اطراف ما را فرا گرفت. از راننده خواستم که هر چه زودتر لودر را حرکت داده، از معرکه دور شویم. او را تا داخل جنگل همراهی کردم و پس از دفع خطر، به سمت مقر بازگشتم؛ به این امید که روز بعد بقیه کار را به کمک چند بیل و چند نفر از بچه‌ها انجام دهیم. *یکشنبه 12/11/59 جبهه شب گذشته شورای سر گروه‌های تشکیل شد و مطلع شدیم که ساعت 5 صبح روز گذشته عراقیها سد دز را باز کرده‌اند تا آب، ظرف 42 ساعت، اهواز را و ظرف 90 ساعت، خرمشهر و آبادان را فرا بگیرد. طبق محاسبه، قاعدتا می‌بایست حدود ساعت 11 امشب، سراسر جبهه را آب فرا می‌گرفت. پس از ختم جلسه، بچه‌های پاسگاه 4 را در جریان امر قرار دادم. حدود ساعت 10/5 بود که به پاسگاه خودم برگشتم و دیدم که آب قسمتی از دشت را فرا گرفته، سیل وار به طرف سنگر‌ها می‌رود آب رودخانه کارون هم کاملا بالا آمده بود؛ به طوری که از دیواره کناره گذشته و وارد جویهای بین نخلستان‌ شده بود. بلافاصله به بچه‌های پاسگاه اطلاع دادم و مهمات داخل سنگر‌ها را تخلیه کرد، در محل‌هایی بالاتر از سطح زمین قرار دادیم. پست‌های نگهبانی را نیز 4 نفره کردم و بچه‌ها حالت آماده باش به خود گرفتند. صبح، سطح آب کمی پایین تر رفت؛ اما سنگر‌ها مالامال از آب بود. گفته بودند به محض بالا آمدن آب، عراقیها فقط دو نقطه بلند دارند که می‌توانند در آن پناه بگیرند یکی شیر پاستوریزه و دیگری ایستگاه رادیو که توپخانه هر دو موضع را خواهد کوبید و هوانیروز و نیروی هوایی، تانکهای آنها را و همین طور هلی کوپترهایی را که احتمالا جهت رساندن مهمات به پرواز در می‌آیند، می‌شد و ما باید آماده می‌بودیم تا از هجوم آنها جلوگیری کرده، حتی در صورت امکان، حمله را شروع کرده، ضربه‌ای به آنها می‌زدیم. *دوشنبه 13/11/59 جبهه به دنبال باز شدن سد دز، آب همه جا را فرا گرفت و بچه‌ها مهمات را به پلکان‌ها و بالای پشت بام بردند. سنگر‌های نگهبانی و سنگر‌های خواب، ظرف مدت کوتاهی، از آب پر شد و قسمتی از ده هم زیر پوشش آب رفت؛ به طوی که نیروهای مستقر در دشت مجبور به عقب نشینی شدند. جاده‌های تدارکاتی ما را طوری آب گرفته بود که آمبولانس‌ها قادر به نقل و انتقال زخمیها نبودند و یکی پس از دیگری در گل فرو می‌رفتند. تفنگ‌های 106 به علت گل آلوده بودن زمین قادر به حرکت و شلیک نبودند. ماشین لندرو که در چنین مواقعی، تنها ماشین قادر به حرکت بود شب گذشته در اثر اصابت خمپاره 81، سه چرخ آن ترکی و دیفرانسیل و گیر بکس و رادیاتور و بعضی جاهای دیگرش هم ترکش خورد. از طرفی لودر هم قادر به کندن سنگر و یا دیوار حفاظتی نبود. و اگر هم می‌بود، پس از ساعتی، سنگر از آب پر می‌شد. بچه‌های سپاه و بسیج و نیز سربازان مجبور به ترک سنگرهای مالامال از آب و استقرار در خانه‌های موجود گلی که هیچ گونه امنیتی نداشتند شدند. البته ظرف 2 روز اخیر حجم آتش دشمن به صورت چشمگیری کاهش یافت، چون سنگرهای آنها در نخلستان‌ پر از آب شده و چند ماشین شان هم در گل فرو رفت با این حال، به علت پیش بینی قبلی آنها و ساختن جاده به مراتب امکانات بیشتری نسبت به ما داشتند. شب گذشته حدود ساعت 8/5 همراه با سه تن از بچه‌ها، در سنگری به عمق حدود 20 سانت نگهبانی می دادیم که ناگهان پاسگاه کالیبر 50 به سمت ماشین‌های عراقی آن طرف رود کارون آتش کرد. بلافاصله آتش سنگین دشمن متوجه ما شد و تیر بارهای کلاشینکف که از قبل روی بلندی مستقر کرده بودند مواضع ما را زیر آتش گرفتند. خوشبختانه بچه‌های مستقر در پاسگاه کالیبر 50 به علت داشتن سنگر بلوکی، چندان با اشکال مواجه نشدند و متقابلا پاسخ دادند و آر پی جی و نارنجک تفنگی به طرف آنها شلیک کردند. اما چون سنگر ما فقط یک گودی کم عمق بود، خطر جانی تهدیدمان می‌کرد. گلوله‌های دشمن، از فاصله چند سانتی بالای سرمان می‌گذشت و اگر کمی پایین تر شلیک می‌کردند، حتما هدف قرار می‌گرفتیم امکان پناه گرفتن در پشت درخت‌ها را هم نداشتیم چون از پشت سر و همین طور از سمت راست یعنی از سه طرف به ما شلیک می‌شد. چاره‌ای نبود جز اینکه یک نفر را در همان سنگر مستقر کنم و 3 نفر دیگرمان، پشت سنگر‌های خواب که کمی عقب‌تر بود و موقعیت بهتری داشتند، برویم و ساعت به ساعت جایمان را عوض کنیم. به ما گفته بودند که آب بالا می‌آید و حدد یک متر- و شاید هم بیشتر، از سطح منطقه را زیر پوشش می‌گیرد؛ لذا خود را آماده مواجهه چنین وضعی کرده بودیم. ساعت 10، نگهبانی ما تمام شد؛ ولی هنوز از بالا آمدن آنچنانی آب، خبری نبود. ساعت 12 شب، با سر و صدای شدید آتش طرفین، از خواب بیدار شدم. با احتمال این که حمله‌ای آغاز شده باشد، از اتاق بیرون رفتم. جهت شلیک گلوله‌ها، از آن طرف رود بود. هنگام نگهبانی ما یعنی از ساعت 12 تا 4 نیمه شب، مجددا ما را زیر آتش گرفتند ولی خوشبختانه به کسی آسیب نرسید. صبح، نه تنها آب بالا نیامد، که کمی هم فروکش کرد. طی تماسی که سپاه آبادان با اهواز گرفت مطلع شدیم که به دلیل عدم موفقیت برنامه سد را بسته اند و در نتیجه دیگر از بالا آمدن آب، خبری نخواهد بود. *چهارشنبه 15/11/59 جبهه به علت سرازیر شدن آب در جاده و سطح دشت، تفنگ‌های 106 ما قادر به فعالیت نبودند. در عوض، خمپاره‌هایمان شدیدا کار می‌کرد؛ به طوری که مواضع دشمن در طول روز، چندین بار در زیر باران خمپاره در هم کوبیده می‌شد. در چند روز اخیر، حجم آتش عراق به صورت چشمگیری کاهش یافت. حتی شب‌ها هم تیر بارهای آنها کار نمی‌کرد. امروز، در جواب آتش سنگین ما حدود ظهر چند خمپاره در اطراف مقرمان فرود آمد و منجر به زخمی شدن یک سرباز از ناحیه پا شد. سرباز مجروح، به کمک دو نفر از بچه‌های خودی پانسمان شد و به وسیله برانکارد، به تدارکات ارتش واقع در پاسگاه 4 انتقال یافت. از اتفاقات دیگر اینکه امروز بین یکی از فرماندهان ارتش که حوزه عملیاتی شان همان حوزه عملیاتی ماست و با علی فضلی مشورتی صورت گرفت و قرار شد که خط مقدم و پاسگاه 1 و 2 یعنی از حد مرغداری به سمت رود کارون را ارتشیها زیر پوشش بگیرند و در عوض، مرغداری به اضافه دشت و ده پاسگاه دیگر را علی فضلی به عهده بگیرد. با اجرای این طرح، مدت خدمت بچه‌های ما به اتمام رسید و دو پاسگاه را تحویل ارتش داده، به مقر رفتیم تا کار اعزام بچه‌ها را درست کنم. *چهارشنبه 22/11/59 گلف اهواز، پایگاه منتظران شهادت عصر شنبه، هیجدهم بهمن سوار بر لنج، آبادان را به مقصد ماهشهر ترک کردیم و 23 ساعت را در بدترین شرایط گذارندیم به طوری که کلیه بچه‌ها، بدون استثناء دچار ناراحتی دریا شدند. می‌توانم بگویم که این سفر، بدترین مسافرت در طول عمرم بود؛ زیرا ناخدای لنج بنا به اقرار خودش اولین بار بود که مسافر سوار می‌کرد و کار اصلی‌اش ماهیگیری بود. از طرفی، مسیر را خوب نمی‌شناخت و قادر به کنترل لنج هم نبود؛ به طوری که چند بار دچار امواج سنگین شد و لنج مانند برگ درخت، روی آب، به هر سو می‌رفت. همچنین چند بار مسیر را گم کرد و مجبور به چرخش 360 درجه و رجعت به جای اول خود شد. روز یکشنبه را در گلف اهواز استراحت کرده، صبح دوشنبه به طرف دزفول حرکت کردیم. من از فرصت استفاده کرده، در کلاس آموزش سلاح‌های سنگین باشگاه گلف از قبیل بازوکا، خمپاره 120، 81، 60، تفنگ 106 و موشک دراگون ثبت نام کردم و امروز صبح به اهواز آمدم تا آموزش لازم را ببینیم. *جمعه 7/1/60 جبهه فیاضیه پس از حدود چهل روز استراحت، به اتفاق عظیم، کدخدازاده که دانشجوی پل تکنیک از شمال است و مجید شارونی مجددا به آبادان آمدیم. با خبر شدیم که علی فضلی در اثر اصابت ترکش به سرش، حدود 70 درصد بینایی خود را از دست داده و جهت معالجه، عازم تهران شده است. از جمله کارهای او، کشیدن یک سد خاکی از مرغداری تا حدود تانک سوخته ـ در امتداد ایستگاه 12 و در دل دشت ـ بود. کلهر و شیرزاد، جایگزین حاج علی شدند.یک تفنگ 106 به من تعلق گرفته بود که موتور جیپ آن را جهاد اصفهان رو به راه کرده بود. به اتفاق حبیبیان و چند نفر دیگر از بچه‌ها گروه 106 را تشکیل دادیم و پشت سد خاکی مستقر شدیم. *یکشنبه 9 / 1 / 60 جبهه شب را پیش غلامعلی که حدود یک ماه پیش به این جبهه آمده بود، گذراندم.علی بیسیمچی و بقیه رفقایش، یک قبضه خمپاره 81 را جا به ‌جا می‌کردند. حدود ساعت ده شب بود که دیده‌بان خواستار شلیک شد.من به درون سنگر خمپاره رفتم. در همین موقع، یک خمپاره 81 صفیر کشد و در فاصله چند متری به زمین خورد و چنانچه سریع زمینگیر نمی‌شدم، تلف شده بودم. علی و کمکش، به موقع خود را به درون اتاق کشیدند و خدا خواست که زنده بمانیم. دود غلیظی، درون سنگر خمپاره و اطرافم را پر کرده بود؛ طوری که فاصله دو متری خود را نمی‌دیدم. علی از من خواست به آنها ملحق شوم و به دیده‌بان اطلاع داد که شرایط مناسب نیست.

برچسب‌ها